پاییززرد
درختان خمیده ازطوفان غم
نيمه شب بود و غمي تازه نفس , ره خوابم زد و ماندم بيدار . ريخت از پرتو لرزنده ي شمع سايه ي دسته گلي بر ديوار . همه گل بود ولي روح نداشت سايه اي مضطرب و لرزان بود چهره اي سرد و غم انگيز و سياه گوئيا مرده ي سرگردان بود ! شمع , خاموش شد از تندي باد , اثر از سايه به ديوار نماند ! کس نپرسيد کجا رفت , که بود , که دمي چند در اينجا گذراند ! اين منم خسته درين کلبه تنگ جسم درمانده ام از روح جداست من اگر سايه ي خويشم , يا رب , روح آواره ي من کيست , کجاست ؟ شاعر فریدون مشیری
نظرات شما عزیزان:
یلـــــــــــــــــــــدامبا رک
از 1000 تومن تا 5000 تومن
منتظرم دوست من !
قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت |